خواب بعدازظهر پنجشنبه و سبیل ناصرالدین شاه

خرید بک لینک

نمیدانم ماجرا را از کجا آغاز کنم؟ از زمانی که من به دنیا امدم یا زمان تولد برادر بزرگم که به خان داداش معروف است یا به سراغ ابنیه تاریخی بروم و قدمت شهرها و زمان به وجود آمدن شهر شوش و یا زمان نام گذاری محله ای در تهران به نام شوش و یا تاریخچه ساخته شدن قوری، یا بروم سراغ فرنگ و اروپا و فرنگستان، اما داستان واقعی از آنجا شروع می شود که خان داداش بنده از لندن به تهران آمد و هوس کرد یک قوری چینی بخرد، نمیدانم چه کسی قوری را ساخته یا اختراع کرده، حتی نمی دانم اختراعش را به ثبت رسانده یا نه؟ اصلا هم نمیدانم چرا از یک زمانی به بعد شروع کردند به کشیدن عکس ناصرالدین شاه روی قوری ها، قوری قرمز ناصرالدین شاهی با اون سبیل های تاب داده ی از بناگوش دررفته.

پنجشنبه روزی بود که اصلا حال نداشتم با اتوبوس یا مترو به خانه بروم، زنگ زدم به داداش کوچیکه و به شیوه ی آویزون بازی به محل کارش رفتم تا منو با ماشین ببره خونه ی مادری، آخه اون جدا زندگی می کند، یه پسره 38 ساله است که هنوز هم نرفته قاطیه خروس ها، گفتم خانه ی مادری، نگفتم پدری، چون بابام مرده!! خدا رحمتش کنه، خیلی بابای باحالی بود، بیشتر از اونی که حرف بزنه می خواند، منظورم آواز نیستا، منظورم کتابه، عاشق کتاب بی نوایان بود، از همه مدل و همه رنگ و همه چاپش داشت، در حقیقت با بی نوایان زندگی می کرد، از بحث دور نشویم، دندان طمع را تیز کرده بودم که لم می دهم روی صندلی ماشین برادر جان و تا خانه تخت می خوابم، هم از سرما به دورم و هم خوابیده ام و خیلی هم سریع به ناهار داغ و گرم خانه می رسم، بعد از چورت بعدازظهر تکرار سریال های مورد علاقه ام را می بینم! خلاصه جانم برایتان بگوید تا ساعت 12 شب که دوباره خواب شیرین به سراغم بیاید و فردا صبحش که جمعه است تا دیر وقت بخوابم را هم برنامه ریزی کرده بودم، دندان طمع آنقدر تیز شده بود و وسوسه ی خواب و غذاهای گرم در این روزهای سرد آنقدر قوی بود که فاصله ی کوتاه محل کارم با شرکت برادرم را که در حالت عادی پیاده طی می کردم با تاکسی رفتم، آخ که چه لذتی دارد خواب بعدازظهر روز پنجشنبه، اما دریغ و صد افسوس، به قول معروف بسی خیال باطل، فهمیدم که داداش کوچیکه می خواهد برود خانه ی خودش و خان داداش را که شب قبل آنجا مانده بوده را سوار کرده و همراه با بنده که به قول خودش آبجی خانم آدم از آویزون بازی به جایی نمیرسد را به خانه برساند، باز هم عیبی نداشت، اگر دنبال خان داداش هم می رفتیم شاید در نهایت بیست دقیقه از برنامه ریزیم عقب می افتادم، می توانستم سرعت خوردن غذا را کمی بالاتر ببرم و چای را داغ داغ بنوشم و خیلی زود جلوی جعبه ی جادویی دراز بکشم و یک پتوی گلبافت نرم را روی خودم بکشم و منتظر بمانم تا چشمهایم کم کم خمار شوند و خوابم ببرد، می توانستم دستشویی هم نروم که وقتم تلف نشود و از زمان خوابم کم نشود.

اما سرنوشت چیز دیگری را برایم رقم زده بود و توی پیشانیم به قدر یک کف دست مهر کوبیده بود بیخوابی... Insomnia

هی دل غافل، وقتی به شرکت داداش کوچیکه رسیدم تا با کارمندها سلام و احوال پرسی کنم و تا داداش کوچیکه کامپیوترش را خاموش کند و کیفش را به دستش بگیرد و بعد از چرخ زدن داخل اتاق که مبادا چیزی را جاگذاشته باشد و یا دستگاهی روشن مانده باشد و تازه بعد از همه ی اینها تا مراسم خداحافظی انجام بشود... خودش شد بیست دقیقه!!!

بعد از پشت سرگذاشتن آن بیست دقیقه ی بی پایان رفتیم سراغ خان داداش! ناگفته نماند که برعکس تمام تصورات من، آن روز ترافیک حسابی از خودش مایه نشان داده و کلی همراهی کرد، فقط کمی پشت چراغ خیابان سهروردی ماندیم که آن هم دیگر عادی بود، وقتی رسیدیم جلوی در خانه داداش کوچیکه، گفتم: من نیام بالا دیگه، منظورم این بود که زنگ را بزن که خان داداش بیاید پایین یا اصلا چرا قبل از رسیدن زنگ نزدی که بیاید جلوی ساختمان، اما قضا و قدر من را به طبقه ی چهارم و داخل آپارتمان داداش کوچیکه هدایت کرد و چون دکور خانه را به تازگی تغییر داده بود، باید اعتراف کنم کنجکاوی وادارم کرد که یک دوری داخل خانه زده و نظریاتی هم ارائه بدهم، که به به چه خوب شده... ا ا ا اینجا رو ببین چه باحاله و دوچرخه ات باد نداره ، کاغذ دیواری ها خوب شده و به به این ستون های چوبی چقدر به خونت می آید و خوب کردی پرده ی چوبی سفارش دادی و خلاصه... این هم شد بیست دقیقه...

دیگر کم کم داشتم قید ناهارخوردن را می زدم که اگر ناهار نخورم می توانم یک چورت حسابی بزنم و در عوض شام را دوبل بخورم، اما باز هم ای دل غافل، در میانه های راه بودیم که یهو خان داداش گفت: راستی دیشب با زن داداشت اینها حرف زدم، گفتن که قوری شاه عباسیه شکسته... (لرزه بر اندام من افتاد بی اختیار...) گفتن خودشون از شوش خریدن تو سفر قبلی، بریم شوش؟ ها؟ کاری که نداری؟ پنجشنبه عصره؟ ها؟ بریم؟ داداش کوچیکه مثل یک یار وفادار و باوفا سریع گفت بریم خیالی نیست، من هم موافقت کردم اما نمیدانم چرا گردنم داشت کم کم کج می شد که خان داداش که کمی عذاب وجدان در صدایش پیدا بود گفت: زیاد نمی گردیم، از همون مغازه های اول می خریم، کمی خوشحال شدم و کجی گردنم کمی بهبود پیدا کرد، چون تا به حال قید دستشویی و ناهار را زده بودم، ولی دیگر نمیشد از چای گذشت، خلاصه اینکه رفتیم تا رسیدیم به میدان شوش...

چشم هایتان روز بد نبیند، اولین مغازه تبدیل شد به دهمی و بیستمی و شاید هم تک تک مغازه های شوش!! هیچ کدام از مغازه ها قوری های گل قرمزی، شاه عباسی و یا حتی ناصرالدین شاهی نداشتند، قوری های زیادی پشت ویترین مغازه ها خودشان را به رخ خریداران می کشیدند، بعضی ها با آن شکم های گنده و گلهای درشت به سبک نقاشی های چینی و ژاپنی، برخی هم با دماغ های بلند که یادآور ماهیگیرهای فرانسوی بودند، گاهی هم با قوری هایی مواجه می شدیم که تلفیقی از چینی و فلز بودند درست مثل موسیقی که این روزها می شنویم، اما از سیبیلهای ناصرالدین شاه خبری نبود، البته بیشتر قوری ها همراه با کتری یا سماورشان بودند و چنان دو یار جداناشدنی، تک تک عرضه نمیشدند، تک تک مغازه ها را گشتیم، مغازه هایی که داخل خیابان بودند، پاساژهایی که درست مثل لانه مورچه ها بودند، از این دالان به آن دالان، از این مغازه به آن مغازه، اما خبری از قوری قرمز ناصرالدین شاهی نبود که البته حتما هم می بایست طلاکوب داشته باشد، کار خیلی سخت تر شد ولی خان داداش گفت که زن داداشت گفته حتما طلاکوبشو بخر، با خودم فکر کردم که حتما از وقت چای هم گذشته...

اما ناگهان باران امید باریدن گرفت، بالاخره ردی از سیبیلهای ناصرالدین شاه پیدا شد، داخل یک مغازه چند عدد قوری قرمز ناصرالدین شاهی یافت شد، در آن لحظه ی خاص، تنها در آن لحظه بود که ناگهان عشقی عظیم را در دلم نسبت به ناصرالدین شاه احساس کردم و سبیلش به نظرم قشنگ ترین سبیل دنیا آمد، می خواستم فریاد بکشم دوستت دارم ناصر جووووون...

احساس می کردم خوابیدنم وابستگی عجیبی به سبیل ناصر جون داشت، اگر اون سبیلهای قشنگ و تاب داده پیدایشان نمیشد حتی نمی توانستم فکر خواب شیرین بعدازظهر پنجشنبه را داشته باشم، بله، و اینچنین بود که قوری قرمز ناصرالدین شاهی طلاکوبی شده خریداری شد و من فقط به خواب عصر پنجشنبه رسیدم...

دوریان گری و کفش سیندرلا:...

ما را در سایت دوریان گری و کفش سیندرلا: دنبال می‌کنید

برچسب: بعدازظهر,پنجشنبه,ناصرالدین, نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی