عمری دگر بباید بعد از وفات مارا

خرید بک لینک

گویا 96 هم دست به کار شده و میخواد همچون پدرش 95 زهر خود را بریزد، به تکان زمین قناعت نکرد و به تکان دل هم دستش آغشته شد، هم وطنان کورد زبان را گرفتار درد بی خانمانی و مرگ عزیزانشان کرد، در این سرمای جانسوز، در هوایی زیر صفر، با آن سقف های لرزان و آن تن های نحیف جا مانده زیر آوار، 95 را دوست نداشتم چون بی رحم بود، و تا آخرین لحظه هم بی رحم ماند، امیدم به 96 بود که بی مصیبت بگذرد، اما پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش نخوانش پسر، 96 هم پسر آن پدر است و در روزهای آخر پاییز یادش افتاده که خنجر بکشد و صورت تمام مهربانی ها را خط خطی کند، چه بسا عشق های پاییزی که در حال نطفه بستن بودند و 96 آنها را تباه کرد، چه بسا استعدادهایی که در حال شکوفه زدن بودند و 96 آنها را از ریشه برکند، چه چشم هایی که گریانند و چه دل هایی که از دلهره می تپند، پدرهایی که زیر آوارند و مادرهایی که به دنبال کودکانشان هستند، دخترانی که زیر سقفهای ویران به دنبال آرزوهایشان می گردند و پسرانی که خیره و مبهوت مانده اند چشم به آینده ی ویرانشان، بیچاره هم زبانانم، بیچاره آنهایی که آشیانه ندارند و گریانند، بیچاره من که کاری از دستم برنمی آید جز شماتت 96، هموطنانم را گرفتی، چشمهای ایران را گریان کردی، نازنین را هم بردی با خود؟ نازنین کمتر از سی سال داشت، درست هفت بهار و تابستان و پاییز را کمتر از من دیده بود اما به زمستان هفتم نرسید، خوان هفتمش زمستان بود و او آنرا پشت سر نگذاشت، حالا من می مانم و باغ و بهاران کتاب هایش که همیشه در منند، نازنین بخشی از عمر کوتاه خود را در قفس بود، اما حالا آزادست، حالا بالهایش را برای پروازی بی نهایت بازپس گرفته، ای نازنین دلمان گرفت از نبودنت، حالا پدر چگونه در آغوشت بکشد؟ حالا باز هم روی پاهایش می نشینی؟ باز هم موهایت را به باد می دهی که در آنها بپیچد، باز هم چشم هایت را به ماه گره میزنی؟ باز هم خیره می شوی به زیبایی کلماتی که از قلمت بر کاغذ روان می شوند؟ باز هم گوشت را تیز میکنی تا صدای آب را بشنوی؟ اصلا از آن بالا چه میبینی با آن چشمهای درشت سیاهت؟ میبینی چه دل هایی شکسته شده با رفتنت؟ یاد آن شب یلدایی بخیر که با هندوانه ی کاغذی یلدا را یلدا خواندی و تا دیدن طلوع خورشید چشم های سیاهت را بر هم نگذاشتی، اما حالا چشم هایت برهمند، خاموش و آرام، در نظرم همیشه مرگ دلیلی بس عظیم لازم می داشت تا بیاید، تا فراخوانده شود، تا گریبان بگیرد، اما مرگ تو ساده تر از هر سادگی اتفاق افتاد، کاش می توانستم قلم و کاغذی برایت بگذارم تا باز هم برایمان بنویسی، اما... می دانم چه کنم نازنین، هر کتاب خوبی که دیدم به سراغت می آیم و برات می خوانم و تو آنرا برایم ترجمه خواهی کرد، هیچ عذر و بهانه ای هم پذیرفته نیست، باید تا ابدیت بخوانی و ترجمه کنی، از تندباد حادثه گفتی که جان در برده ایم/ اما چه جان دربردنی، دیریست که در خود مرده ایم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 9:36 توسط مینا پوریان |
دوریان گری و کفش سیندرلا:...

ما را در سایت دوریان گری و کفش سیندرلا: دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:59

صفحه بندی