شاید چای و لیمو حالم رو خوب کند... نکند معتادم به لیمو؟ این ماده ی زرد و سبز افیونی دارد تمام وجودم را در خودش حل می کند، تک تک سلولهای بدنم به این ماده وابسته است! آی لیمو، ای سبز و زرد دوست داشتنی! آی لیمو می خواهم ترکت کنم، ترا ترک کنم و همچو انسانی عادی کارهای عادی و بدون لیمو انجام دهم، صبح به سر کار بروم با تاکسی و مترویی که بوی لیمو نمی دهد، به آسمانی نگاه کنم که ابرهایش شکلک لیمو نمی سازند، در شهری قدم بزنم که بارانش بوی لیمو نمی دهد و برفش لیمویی نیست، تابستانش بدون لیمو گرم مانده است و بهارش شکوفه ی لیمو نمیدهد، در محل کار با همکارانم ناهاری بخورم بدون چکاندن قطره ای لیمو در خوراکمان! خدانگه دار بگویم بدون پیچیدن عطر لیمو، عصر در ترافیکی بمانم که حتی یک لیمو فروش در کنار خیابانش نیست و شب به خواب روم و خواب لیمو نبینم، آه ای لیمو...
در حال خوردن چای با لیمو هستم و لبه استکان رژ لبی شده، صورتی و سرخ با رگه هایی بی رنگ از تن استکان، استکان و لبانم دست به دست هم داده اند و اثری زیبا خلق کرده اند، استکان را مقابلم می گیرم و با لبخندی نگاهش میکنم، تصمیم می گیرم این بار از طرفی دیگر چای را بنوشم، تا چای تمام شود تمام لبه ی استکان را رژ لبی کرده ام، گاهی تکه ای قند هم همراهش می کنم و احساس خوبی برای خودم رقم می زنم، چه دلخوشی های کوچکی، تنها با یک استکان چای و قاچی از لیمو می توان طعم زندگی را تغییر داد، مزه ای که از بچگی دوست داشتم، دلخوشی ها کم نیست... صبح ها تمام عشقم این است که با نام خدا که مادر به زبان می آورد از خانه بیرون بزنم، وارد کوچه بشوم و ببینم که کبوتران خاکستری رنگ روی زمین به دنبال دانه هایی هستن که آقا یونس برایشان پاشیده، تمام حال خوشم این است که آرام از کنارشان گذر کنم و آنها نپرند، ولی میپرند و تمام مرا کبوتر فرا می گیرد، هر روز آهسته تر از روز قبل می روم و هر روز کبوتران می پرند، تمام خستگی ام در میرود وقتی هر روز عصر که به خانه بازمی گردم، می بینم فرهود پسر طبقه ی بالایی باز هم شلنگی را به شیر آب شهرداری وصل کرده و تمام کوچه را آبپاشی کرده، سر شلنگ را به طرف درختان گرفته و ناسزا گویان به پرنده ها ،سعی دارد لانه هایشان را به کمک فشار آب بر زمین بیندازند آقا یونس بگوید که فرهود چیکارشون داری؟ و فرهود بگوید آقا یونس اگه شما جلو مغازت دون نپاشی اینها نمیان لونه بسازن دیگه.. و پرندگان بدون توجه به فرهود باز هم لانه می سازند و اراده شان نیرومند تر از خشم فرهود است. طعم لیمو را دوست دارم، به نظر من اگر لیمو نبود زندگی چیزی کم داشت...
تمامی خطوط تلفن قطع شده است به اضافه گرفتگی هوا که باعث قطع شدن اینترنت هم شده پس راه دیگری ندارم جز نوشتن، امروز اصلا حالم خوب نیست اولین روز هفته است و اولین روز قاعدگی، وقتی همه چی اولیست معنیش اینست که اوضاع خوب نیست، کرم مرطوب کننده ی دستم هم تمام شده و انگشتهایم خشک و خشن شده اند، آنقدر خشک که حالت دستهای پیرزنی 90 ساله را به خودشان گرفته اند و به من دهن کجی می کنند، مثل کمر پیرزن خم شده اند و کاری از دستشان بر نمی اید، پیر شدن را دوست ندارم، احساس می کنم دیگر کاری برای انجام دادن ندارم البته الان هم همینطور است! ولی حالا امید هست اما در سالهای پیری امیدی وجود ندارد، در ضمن سر درد هم دارم و چشمانم سنگین شده اند، شاید سرما خورده باشم. در کل کج خلقم، نه حال و حوصله کار کردن دارم و نه حتی حوصله ی زنده ماندن، کاش میشد گاهی برای چند روز و یا چند هفته مرد! و بعد دوباره زنده شد، به عنوان مثال کلیدی وجود داشت که برای مدتی امکان خاموش کردن بعضی از مسایل و یا اتفاقات وجود داشت و یا گاهی میشد امروز را خاموش کرد و رفت به فردا، چند روز، هفته ای و گاهی، ماهی، مرد، خوابید، محو شد، نیست شد، کاش میشد پاک کنی وجود می داشت که بعضی چیزها را میشد با آن پاک کرد، از ذهن مردم، از ذهن خود، از در و دیوار، از شیشه ها و پنجره ها، کاش میشد روی صفحه کلید زندگی، کنترل+زی گرفت و بعضی چیزها را یک حرکت، تنها یک حرکت به عقب برد، و یا مثل برنامه فتوشاپ، ابزاری وجود داشت که حداقل میشد پیاده روها را با آن نرم و صاف و بدون چاله کرد که بشود با کفش پاشنه بلند راحت رویش راه رفت!
دوریان گری و کفش سیندرلا:...ما را در سایت دوریان گری و کفش سیندرلا: دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 58