از آن روزهای سرد پاییزیست که تمام شهر را مه گرفته و حتی از پنجره اتاق محل کارم که در طبقه ی پنجم است هم به جز چند ساختمان جلوتر چیزی دیده نمی شود، ساختمان قدیمی است و از شیشه های دوجداره خبری نیست، سرما از لای درز پنجره ها به داخل نفوذ میکند و پاهایم را نوازشی جانانه می دهد، نوازشی که بیشتر شبیه سیلی است تا نوازش. پاهایم کرخ شده اند و نمیدانم منکه در محل کارم تنها هستم و نه همکاری دارم و نه رییسی و نه حتی آبدارچی که به سخنان بی پایانش گوش بدهم، و مساحت دفتر هم 86 مترمربع می باشد، چه اصراری دارم که در این اتاق کوچک آن هم کنار پنجره بنشینم، کسی هم نیست مرا آگاه کند که جاهای گرمتری هم در این آپارتمان 86 مترمربعی پیدا می شود، به خودم قول می دهم که یادم باشد درزگیر بخرم و تمام پنجره ها را درز بگیرم وگرنه از سرما خواهم مرد، باران میبارد، البته این بنده ی حقیر به دلیل نیمه بینا بودن قطره های ریز باران را نمی بینم، متاسفانه به علت پارگی پرده ی گوش صدای باران را هم خوب نمیشنوم اما از تغییر رنگ آسفالت خیابان، درخشان شدن برگ درختها و البته از تغییر رنگ دیش ماهواره ی همسایه روبرویی می فهمم که باران می بارد و یا قبلا باریده است، وقتی باران میبارد دیشهای بیچاره حسابی جلا پیدا کرده و با رنگ براق و قشنگ جدیدشان حسابی دلربایی می کنند اما نمی دانم چرا هر چقدر جلا خورده تر می شوند کیفیت تصویرشان پایین تر می آید، عجیب است...
دوریان گری و کفش سیندرلا:...ما را در سایت دوریان گری و کفش سیندرلا: دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63