ساعت شش صبح با صدای مادر از خواب بیدار شدم، پتو را تا زیر چشم هایم بالا کشیده بودم، سرمایی بودم و بینی ام یخ کرده بود، همیشه سردم بود حتی در این روزهای آستانه ی تابستان، نمی توانستم چشم هایم را باز کنم، کمی بازشان می کردم و دوباره می بستمشان، نور آزارشان میداد، بعد از ساعت ها خواب و بودن در تاریکی هنوز به نور چراغ عادت نکرده بودند، حال خوش رخوتناکی بود، بیرون سرد و زیر پتو گرم، بیرون نور و درون تاریکی، بیرون بیداری و درون خواب، خواب خوش صبحی سرد، چشم هایم را به قول مادربزرگ باریک کردم، تمام تلاشم کنترل نور ورودی به چشم هایم بود، وقتی با چشم های باریک شده به اطراف نگاه می کردم دنیا را با اشکال محو و رنگ های درهم می دیدم درست مثل وقتی که تیله های شیشه ای برادرم را جلوی چشمم می گرفتم و به خورشید خیره می شدم، این شکل های درهم و کج و معوج را دوست داشتم، هم خنده دار بودند و هم زیبا و جدی، حیف که برادرم تیله هایش را به من نمی داد اما من می دانستم مخفیگاهش کجاست و هر وقت که او در خانه نبود سراغ تیله ها می رفتم و حسابی با آنها به اطراف نگاه می کردم، هر تیله رنگ و خاصیت مخصوص به خودش را داشت، یکی سبز بود با لایه های قرمز، یکی زرد بود با خطوط سبز، یکی برای نگاه کردن به خورشید مناسب بود و آن یکی برای نور لامپ 100 وات زرد رنگ، برادرم، در حقیقت برادرهایم همگی تیله داشتند، آنها دوچرخه هم داشتند، حتی چوب و تایر ماشین هم داشتند، اما من فقط سنگ یک قل و دوقل داشتم و یه لامپ سوخه 100 وات که برایش با کاموا مو درست کرده بودم، رشته های کاموا را به اندازه های مساوی برش داده بودم و همه را به ترتیب و مرتب و کنار هم روی چسب نواری چسبانده بودم، و چسب را درست مانند تل روی لامپ چسبانده بودم، با ماژیک هم برایش چشم و برو و لب و دهان کشیده بودم، به نظرم زیباترین عروسک دست ساز جهان بود، خودم را هنرمندی بزرگ و معروف می دیدم که تمام مردم دنیا برای دیدن مجسمه ها و عروسک های دست سازم به حیاط خانه مان آمده اند و در حیاط جای سوزن انداختن نیست، مادرم و برادرهایم از شدت خوشحالی اشک در چشمانشان حلقه زده و همسایه های فضولمان انگشت به دهان مانده اند، بالاخره چشم هایم را به نور عادت دادم و به لامپ بزرگ آویزان از سقف خیره شدم، مثل بالنی بود که مسافرش از آن بالا برایم دست تکان میداد و شکلک درمی آورد، ناخودآگاه دهانم را کج کردم و برای مسافر بالن شکلکی جانانه درآوردم که با نگاه متعجب مادر روبر شدم، گفت: چته؟ جن زده شدی اول صبحی، پاشو، تنتو تکون بده، بری خونه شوهر منو نفرین میکنن که همچین دختر تنبلی بارآوردم، پاشو...
پتو را دور خودم پیچیدم و لنگان لنگان به طرف سماور رفتم، داد مادر به آسمان بلند شد که ول اون پتوی بی صاحابو، مردم با رکابی میرن پشت بوم میخوابن تو پتو میپیچی دورت؟؟؟ بی توجه به فریاد مادر خود را به سماور رساندم، صدای قل قل زدن آب و بخار سماور را دوست داشتم، مادر تکه سنگ مرمری روی در سماور گذاشته بود تا قوری را رویش بگذارد و از جوشیدن چای جلوگیری کند، سنگی آبی، مایل به طوسی، با رگه هایی سفید، سفید محو، البته ماهی یکبار سنگ را طی مراسم خاصی می شست و خشک میکرد و از آن برای شکستن قند استفاده می کرد، تمام طول ماه را در انتظار این بودم که مادر قند بشکند، آخر کار سنگ را لیس بزنم و طعم شیرین آن همه خاک قند به یکباره به زبانم بریزد و کامم شیرین شود و هربار مادر بر سرم فریاد بکشد که خاک بر سرت، خرس شدی، ذلیل نشی، نکن، ناگفته نماند که یکبار تیشه بر سنگ خورده بود و ترکی موزی برداشته بود، تا زبانم را بر سنگ کشیدم سنگ دو نیم شد و زبانم را برید، از آن زمان بود که مادرم ناسزایی جدید یاد گرفت بود و خاک بر سر زبان بریده خطابم می کرد، سماور برایم جاذبه های دیگری هم داشت، باریکه ی نوری که از دریچه اش بیرون میزد مثل رشته ای کاموای رنگی بود که مرا به دنبال خود می کشید، در کل کاموا، لامپ و تیله از جذاب ترین موضوعات زندگی من بودند، هر کدام به تنهایی برایم حکم کتابی قطور و پر از رمز و راز را داشتند، دقایق زیادی را به آن شعله ی لرزان و باریکه ی نور خیره می شدم، شعله می لرزید، مادرم میگفت آتش می رقصد اما در نظر من می لرزید، چون سردش شده بود، در نظر من همه چیز توانایی یخ کردن و سرد شدن را داشت حتی شعله آتش، شعله ها هم سردشان می شد، چیز عجیبی نبود، حداقل برای من قابل درک و تصور بود. بوی گوجه ناخودآگاه سرم را به طرف حیاط چرخاند و دیدم که مادر روی چند تشت بزرگ رویی پارچه کشیده و مگس ها دور پارچه ها در پروازند، هر مگس به نظرم کرکسی زشت و کوژ پشت بود تا موجودی ریز و نحیف، برای کشتن هر کرکس به یک کرکس کش بزرگ احتیاج داشتم، دوست نداشتم کرکس ها زنده باشند، زاد و ولد کنند و به زندگیشان ادامه بدهند، فکر میکنم در برنامه بچه ها سلامت باشید بود که دو کرکس بزرگ و سیاه و زشت در بخشی از آن برنامه اجرا می کردند، البته من میدانستم که نه کرکس واقعی هستند و نه عروسک، آدم واقعی بودند که لباس کرکسی پوشیده بودند و دولا دولا حرکت می کردند، بعد از دیدن این برنامه با چشمانی سرشار از شعف از کشف مساله ای جدید به برادرم گفتم آدم توشونه، من فهمیدم، عروسک نیستن، برادرم نگاهی سنگین و سرد بر من انداخت و گفت: واقعا؟ میخواستی الانم نفهمی، ولی من در بین دوستانم تنها کسی بودم که فهمیده بودم اینها عروسک نیستند و آدم راست راستکی هستند، تازه من تنها کسی بودم که می دانستم آینه جلو ماشین برای دیدن عقب ماشین است که راننده بداند وضعیت سرنشینان عقب چگونه است و این را هیچ کسی به من نگفته بود و قبل از کشف آدم های داخل کرکس ها جز پرافتخارترین کشفیات من محسوب میشد، بعد از ماجرای نگاه آن روز برادرم به کتابخانه مدرسه رفتم و کتابی با عنوان کرکس فراش طبیعت را به امانت گرفتم، بعد از خواندن کتاب تازه متوجه شدم که کرکس ها چقدر برای طبیعت مفید هستند و آن کتاب را به گنجینه ی خودم اضافه کردم و هرگز به کتابخانه مدرسه پسش ندادم!
یادم آمد که مراسم گوجه پزون و رب گیری داریم، می دانستم تمام زن های همسایه امروز به خانه ما می آیند پس حتما و حتما می بایست دختر خوب و حرف گوش کنی می بودم نه به خاطر حفظ آبرو جلوی در و همسایه، تنها به خاطر نان بربری داغی که ظهر حسن پسر رباب خانم به خانه می آورد تا مادرش و مادرهای دیگر محله که تماما در خانه ما بودند ناهار بخورند و من عاشق تاکید میکنم عاشق نان بربری تازه بودم و کاسه ای رب داغ و نیم پز!! چون اگر رب آماده می شد، مادر رب را داخل ظرفهای سفالی میریخت و رویش را با لایه ای از روغن آب شده می پوشاند که از ورود هوا و کپک زدن جلوگیری کند، آن موقع بود که دیگر دست من از رب کوتاه می شد، پس تمام فرصت من از لحظه ی قل قل کردن دیگ بود تا نزدیکی های کوزه های سفالی.
مادر سفره ی کوچک پارچه ای را پهن کرد، در چهار گوشه سفره گلهای سرخ ریزی گلدوزی شده و برگ های سبز کوچکی از راست و چپ گل ها به اطراف کشیده شده بودند به طوری که تمام اضلاع سفرا را پوشش می دادند، در وسط سفره هم گل سرخ بزرگ بدون برگی وجود داشت که قسمتی از گلبرگ هایش شکافته شده بود و نخ دراز فرفری قرمز رنگی از آن روی سفره ولو شده بود مادر پس از پهن کردن سفره، چهارزانو نشست و قندان استیل بدون در را زیر پای راستش قرار داد که مبادا و در حرکتی ناگهانی و یورش مانند به قندان حمله کنم و مشتی قند در دهانم بریزم، بعد از لامپ قند هم از جاذبه های زندگی ام بود، مادر که خیالش از قندان راحت شد بود دستش را تا مچ داخل ظرف فلزی رنگ و رو رفته و کهنه ای کرد که جای مشت و لگد سال های متمادی اسباب کشی رویش اثر گذاشته بود، تکه ای پنیر بیرون آورد و روی کف دستی نان گذاشت، با انگشت اشاره اش پنیر را روی نان پهن کرد و بعد از لیسیدن انگشتش و پاک کردن قطرات آب پنیر با تکه ای دیگر از نان، لقمه را به طرف من گرفت و گفت: زود بخور، صبحانه مادر تمام وعده هاس!
دوریان گری و کفش سیندرلا:...ما را در سایت دوریان گری و کفش سیندرلا: دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 52